برایت خاطرهای تعریف میکنم. از همین روزهایی که نیستی. شاید اینطور حسادت کنی. شاید هم خوشحال شوی و بخندی. شاید هم بههیچ جایت نباشد. شاید هم هیچ اتفاقی نییفتد. شاید هم اصلن این خاطره نباشد و من گمان خاطره را داشته باشم. بههر حال، الهـــــامم، اینها را که نمیخوانی و امید خواندن اینهاست که گهگاه موجب کلمات میشود. همین! پس بشنو، خاطرهام را همانطور که من میشنیدم حرفهایش را...
حرف میزد. لبهایش را تکان میداد و ترکهای روی لبش موج موج میزد. اخمهایش توی هم بود و وقتی دستش را تکان میداد چروک بین ابروهایش باز و بسته میشد. از همان ابتدا چشمهایش حواسم را بیشتر از هرچیزی پرت کرد. چشمهایش درشت بود. هنگام حرف زدن درشتتر میشد و دایرهی عدسی چشمهای قهوهای روشنش تکان میخورد. حرف میزد و اصلن حواسش نبود که من هیچچیزی از حرفهایش را نمیشنوم. دوست داشتم یکبند حرف بزند. بگوید. بدون مکث. بدون اینکه منتظر جوابی از کسی، یعنی من باشد. بدون اینکه برایش اهمیت داشته باشد که کسی میشنود یا نه. فقط و فقط حرف بزند. دست راستم را زیر چانهام زده بودم و با دست چپ سیگار را توی زیر سیگاری تا خرخره پر میتکاندم. فیلتر زردها مال من بود و فیلتر سفیدها مال او. بوی عود توی کافه پیچیده بود. موزیک حکومت نظامی گاوراس پخش میشد و من، به حرف لبهای سرخ و چشمهای قهوهای روشن کسی گوش میدادم. ـ مدرنیته از اول برای ما ایرانیها اشتباه بزرگی بود... بله، اشتباه است، چون تو را ناراحت کرده. من سر تک تک کسانی که مدرنیته را راه انداختهاند برایت میبرم. مگر میشود تویی که لبهای به این مواجی و سرخی داری اشتباه بگویی. نه! ممکن نیست. همهشان را میکشم. حرف میزد و من گوش نمیدادم. حرف بزن تا گوش ندهم، اما فقط حرف بزن. اگر میدانستی که چهرهات هنگام حرف زدن چهقدر زیباتر میشود هیچگاه از سخن گفتن دست برنمیداشتی. حرف بزن. انقدر حرف بزن تا تحریک شوم. توی لبهای زیبا و مواجت، محوم کن. فقط حرف بزن. حرف حرف حرف... مدتهاست جز رختخواب همیشه پهن و حمام آبسرد، هیچکسی محو شدنم را ندیده است. دوست دارم وقتی حرف میزنی ناظر محو شدنم باشی. تو، رختخواب همیشه پهن، حمام آب سرد و من. حرف بزن... بگو... از هرچه که دلت میخواهد.
همهچیز در حال گذر است و من هنوز به نوشتن این نامههای بی سر و ته ادامه میدهم. مهم نیست میخوانی یا نه. مهم نیست اصلن کسی میخواند یا نه! اصلن مهم نیست که من هنوز مینویسم یا نه! مهم این است که وقتی به اینها فکر میکنم، احساس میکنم زندهام.
تازهگیها چند موزیک بیکلام را توی یک فایل ریختهام و همش گوششان میدهم. از اول به آخر و از آخر به اول. وقتهایی که توی اتاقم تنهایم، تفریحم همین است. سیگار بکشم، موزیک گوش کنم و به کارهای فردا و پس فردایم فکر کنم. مجال سخن گفتن از تو نیست. روزهایم به هم گره خوردهاند و در آستانهی اتفاقهایی هستم که تا به حال تجربهشان نکردهام. کار از کلافهگی و اعصاب خوردی گذشته است. از اینکه زانوی غم بغل بگیرم و فریاد هیهات سر بدهم. حالا باید نقاب مرد بودن بزنم و احساس کنم که مسئولیتهای سنگینی روی دوشم است. من را میشناسی، میدانی که همیشه فریاد زدهام که باید جنگید و جنگید... دارم میجنگم، اما جنگی که تهاش را نمیدانم. همه سرم غر میزنند و همه از چشم من میبینند و یادشان میرود که وقتی شروع کردیم، همه با هم شروع کردیم... یادش رفته که من هم جزوی از این شروع بودم و این منصفانه نیست که همهی این بار روی شانههای من باشد...
آخ! دلم میخواهد چند وقتی گم و گور باشم. دلم برای یک ساعت فارغ بودن از همهچیز تنگ شده... دلم میخواهد باز توی خیابان وصال و کوچهی نیام قدم بزنم و زیر لب، تو ای پری کجایی بخوانم... دلم میخواهد مثل گذشته از سر بیحوصلهگی و فراغت سیگاری روشن کنم و روی کاغذ کاهی خطخطی کنم و دلم خوش باشد که نقاشی کشیدهام... دلم برای خیلی چیزها تنگ شده...
پائــــــــــــــــــــــــــــــيز را دوست دارم. حتی این روزها که در هم پیچیده و گره خورده هستم. یادت هست؟ تنها توی بلوار کشاورز قدم میزدم و موزیک گوش میدادم؟ یادت هست باران میبارید و خیس خیس میشدم... تو که تنهاییهای آن موقعام را به یاد داری. تنهایی عزیز... مرا در خود بکش...
از صداها و نگاهها و ... بیزارم. دوست دارم توی خلا دست و پا بزنم. کاش زندگی کمی رحیمتر بود. میدووم وبه دیوار میخورم و هیچ نشانی از سوسوی نوری نیست... یادت هست چه آرزویهایی در سر میپروراندم؟!
میگذرد از همهچیز. زندگی میکنم و چشمهایم را تا آنجا که توان دارم باز نگهداشتهام. کسی جای پنجهها و ناخنهایم را نمیبیند، که دیوارها را از این همه زور زدن عاصی کردهام... عاصی از بودن و دیدن و گفتن و...
ساعتها حرف میزنم بدون آنکه حتی خودم از ماهیت گفتههایم آگاه باشم. بدون امیدی به آینده و سوسوی نوری که امیدوار کننده باشد...
امیدوارم و امیدوار و امیدوار. باید امیدوار باشم. راهی جز این ندارم. من محکوم به امیدواری هستم. اگر نباشم، پس شکست را باور کردهام. من شکست نخوردهام و امیدوار به پیروزی هستم. پیروزی ...
با من کمی رئوف باش. من جز تو کسی را ندارم! تمام داشتههایم مال توست. تمام ذره ذرههای وجودم... با من رئوف باش. خودت را نشان بده. سوسوی نور را از تو می بینم و از تو میخواهم سوسوی نور را. من در این جنگ، بازی، نبرد و زندگی! تنها تو را میبینم. تویی که معنی میدهی بودن و نبودنم را... با من کمی رئوف باش... رئوف باش... رئوف...
قبلها اینطور نبودم. کمی تردید میکردم. اما حالا اینطور نیست. نمیدانم چه شده تقصیر کیست. اما دیگر محک و بدون توجه به هیچ جیزی میگویم. خداحافظ. اصلن مگر به من ربطی دارد که بعدش چه میشود؟ مگر آنهایی که به من خداحافظ گفتند به حال من فکر کردند که من فکر کنم؟! نه! این درست نیست. این مرام و منش من نیست. خداحافظی را نمیگویم. همین بیتوجهی به اتفاقهای بعدش را میگویم. من با خداحافظی مشکلی ندارم. در هیچ حالتی. عادت دیرینیای دارم به گفتن و شنیدنش. قبلها اینطور نبودم. زود خسته میشوم. گنجایش سابق را ندارم. تلقین نمیکنم. نه! اینطور نیست. باور کن راست میگویم. تازهگیها خیلی محکم زیر همه چیز میزنم و بلند بلند میگویم؛ خداحافظ!
اصلن ببینم! تو از کجا و کی توی ذهن من ساخته شدی؟ مریضی؟ درد داری؟ آخر از جان خوابهای یکی در میان من چه میخواهی؟ مگر من با تو کاری دارم که عین بختک روی سینهام میافتی و هی خودنمایی میکنی؟
دوست دارم رک بگویم. حوصلهی هیچ بحث رمانتیکی را ندارم. نه تو نه هیچ کس دیگری را نمیخواهم فعلن ببینم. ولم کنید! نه، ولم کن. هر چه که اسمت هست! باشد. الهام بودی؟ آری، آخرین بار فکر کنم نامت را الهام گذاشتم. با اینکه شاید اصلن اسمت این نباشد. که مهم نیست.... نیست؟!
وای... مدتها بود مسیرم را عوض کرده بودم. از سر کوچهتان نمیگذشتم. تا چشمم اسم کوچهتان را نبیند. راستی؟ تو خودت الهام بودی؟ یا نه؟! چند شب است که چشمم به اسم کوچهتان میافتد و زیر لب هی چرت میگویم. خوش میگذرد؟
قدیمها اینطور نبودم. صبرم بیشتر بود و جنبهی رمانتیک احساساتم پررنگتر. اما حالا هم محکم خداحافظی میکنم و هم اصلن جنبهی رمانتیکی ندارم. خشن شدهام. مراقب خودت باش. اگر ترکشم تو را هدف گرفت جا خالی بده.
۱- آسمان امروز گریه کرد.
۲- آسمان امروز منفجر شد.
۳- آسمان تابستان را دوست ندارد.
۴- آسمان عربده زنان شهر را بههم ریخت.
۵- آسمان امروز گریه میکرد.
۶- فعلن بـــــــــــــــــــــــــــــــــــینام، خواندمت. تو میفهمی که اینها چیست. نه بازی روزگار است و نه هیچ چرند دیگری. تو میفهمی. بهاینها بگو. بگو که اسمش نقطه ندارد. ندارد. ندارد. ندارد. ندارد... هیچوقت...
میبینی الهام؟ آسمان هم با من شوخیاش گرفته... دست بهسرم میکند. موش و گربه بازی میکند... هی دل دل زدنم را میبیند و هی دل بازی میکند... میبینی؟ حکایتیست این آسمان برای خودش. ببین! شوخی میکند با من! دیدی الهــــام؟!
امروز خسته از کارهای روزمره، خودم را بهزور به خانه رساندم. همه چیز را ول کردم و یکراست برگشتم خانه تا بخوابم. در را از پشت قفل کنم و تا آنجا که رختخواب مرا در آغوشش میگیرد، با او بخوابم. لباسهایم را عوض کردم و مشغول فراهم کردن بساط خواب شدم. صدایی توجهام را جلب کرد. پنجره را باز کردم. باد میآمد. برگهای درخت پشت اتقم را تکان میداد. گرد و غبار بلند شده بود. هوا هوای بارانی بود. اما توجه نکردم. این موقع نابستان وباران؟ وقتی توی رختخواب همیشه پهن اتاقم دراز کشیدم، صدایی هوش و حواسم را به هم ریخت. صدایی که ماهها بود نشنیده لودم. صدایی که مدتها بود انتظار شنیدنش را داشتم. انگار دهها هزار نفر با هم دست میزدند و برگها نقش همهمه را بازی میکردند. از پنجره به بیرون نگاه کردم. باران میآمد. باران. باور میکنی الهام؟ داشت نمنمک باران میآمد. با صلابت و با ابهت، نمنم. پامت سیگار را برداشتم، لباس پوشیدم و از خانه بیرون زدم. هیچچیز دیگری نمیتوانست باعث فراموشی خستهگیم شود و مرا به بیرون بکشد. جـــــــــــــــــــــــــــــــــــــز بــــــــــــــــــاران. دویدم توی کوچه. چهباشکوه میبارید. انگار خودنمایی میکرد و شهر را به سخره میگرفت. قدمهایم تند شده بود. دست خودم نبود. روی لبهام خندهای شیرین نقش بسته بود. چند سالیست وقتی که این حال را دارم میروم پارک کنار خانهمان. روی همان صندلی همیشهگی مینشینم و سیگار میکشم. هرطور بود باید خودم را تا قبل از قطع شدن باران به نیمکت آشنای پارک میرساندم. باران هنوز میبارید. چهقدر با شـــــــــــکوه و با ابهت بود. الهام، زیبا بود. حالم درست مثل زمانهایی بود که میخواهم برای تو بنویسم. پر از ذوق و اشتیاق. پر از امید و لطف. سرحال بودم. آخر داشت باران میآمد...
به نیمکت نرسیده باران قطع شد. نمنمک کم شد. قطره قطره قطع شد. بند آمد. وقتی به نیمکت رسیدم دیگر باران نمیبارید. میبینی؟ میبینی که چهقدر راحت خوشیام را تبدیل به ناخوشی کرد؟ گریهام گرفته بود. التماسش میکردم. که بــــــــــــــــــبــــــــــــــــــــــــــــــــــــــار... لامصب! ببار... چهمرگت است آخر؟ ببار. من و خیلیهای دیگر چشم براه توایم. ببار. دوست دارم زیر قطره قطرههایت خیس شوم. غسل بدهم تمام تنم را. مثل موش آبکشیده بشوم... التماسش را میکردم الهـــــــــــــام، التماس. اما نبارید. پاکت سیگار را باز کردم و نخی سیگار دود کردم. گفتم، حالا که اینطور است، تو بهاندازهی کشیدن همین یک نخ سیگار وقت داری. اگر باریدی که هیچ. اگر نباریدی... نتوانستم تحدیدش کنم. مگر میشود آخر؟ مگر میود تهدیدش کرد؟ من نمیتوانم... من باران میخواهم...
الهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام... باران بارید. همین حالا. درست توی همین خطی که برایت مینویسم. باران بارید. چه لذتیست... تلفیق تو شوق و حس زیبا. از تو نوشتن و باران باریدن. یعنی گوش داد التماسهایم را؟ یعنی شنید؟ برای همین است که دوستش دارم... چهقدر شیرین است وقتی باران باشد، تو باشی، من باشم و . . . و همهی رویاهای تهنشین شده در افکار همیشهگیم...
چه لذت بخش است، الهــــــــــــــــــــــامم...
۱- ممنون از قرص های مسکنی که هم راستا با بی آنکو نظر دادند.
۲- ممنون از این شب های مزخرف که کمک حالم هستند.
۳-ممنون از گندی همه چیز که توی مخم گه می زنند.
۴- ممنونم از الهــــــــــــــــــــــــــــــامم که نامه هایم را چندین سال قمری بعد خواهد خواند... شـــاید!
۵- حال شما خوب است؟
الهــــــــــــــــــــــــــــــامم ... میخواهم یک بند حرف بزنم. بدون توقف و بدون تجدید نفس... پس گوش کن... نه بخوان... صدایت میکنم، اما فقط اولش، بعد میخواهم حرف بزنم... از دستم دلگیر نشو، که دیگر در حال انفجــــارم... انفجــاری مهیب... الهـــــــــــــــــــامم...
هر روز پریشانیام را میشمارم. چُرتکه میاندازم، از تو ی همیشه نیامده گرفته و دوری از خودم تا لبخندها، نگاهها، حرفها، صداها و... همه و همه را از برم. درست مثل زمانی که برای امتحان فردا، جدول ضرب را حفظ میکردم، هر روز میشمارم. این روزها آنقدر سیگار کشیدهام، که پوست درون دهانم ور آمده، تاول زده و پوست پوست شده. زیر آفتاب گند تابستان، انگار با هر کام سیگار دهانم را به کورهی آجر پزی چسباندهام و دم و بازدم میکنم. گرم است. هوا را میگویم. بد گرم است. این از تابستان، و آن هم از بهار، که نه بارانی داشت، نه دلچسبی و نه حس تازه و خوبی. انگار نه انگار، همهچیز معلق و راکد است. گند است، گند. اینها شعار نیست. حرفهای روشنفکرانه و ژستهای فیلسوفمعابانه هم نیست. واقعیت است، واقیت. واقعیتی که مجبور هستم در برابرش فرار را بر قرار ترجیح دهم. واقعیتی ملموس و قابل درک. هم برای من هم برای هرکسی که کمی با خودش روراست باشد. باورکن... این است زندگی من. زندگی که دغدغههای کوچک و بزرگ دورم حلقه میزنند و راه نفس کشیدنم را میگیرند. زندگی که هر روزش تکراریست. تکراری که شبیه به هیچ روزی نیست. اما تو میفهمی که همان است. همانی که دیروز بود. پریروز بود. هفتهپیش... سال پیش... و... زندگی که وقتی هر روز از خواب پا میشوی رویاهای بزرگ را میبینی و در آخر همانی هستی که بودی. با رویاهای کوچک. با خوابهای دستمالی شده. با موفقیتهای کودکانه و دغدغههای احمقانه. زندگی که روزی تو را مغرور میکند و روزی ذلیل. روزی با ابهت و روزی لوده. روزی با انگیزه و روزی گوشه نشین. زندگی که تو را وادار میکند که بهجنگی٬ جنگی که از پیش مشخص است مغلوبهاش فقط تو هستی. زندگی عجیب... غریب... نامفهوم... گذرا... بیپایان... و مرگ. این است زندگی من. اینها غرغرهای روشنفکرانه نیست. دردها و حرف های از سر سیری هم نیست. ژست ترحم برانگیز نیست. نوشتههای دلی و از سر بیکاری نیست. اینها واقیعت است. واقعیت زندگی من. چیزهایی که میبینم و گاهی از بیان کردنشان میترسم. درست مثل بچهای که از سوسک میترسد... بچه؟ بچه گی؟... وای بچهگی ام کجایی؟ دغدغههایت کو؟ دغدغهی پنچر شدن دوچرخه. خریدن آدامس آیدین. جا نماندن از دیدن هاکلبرفین. ننوشتن مشقهای مدرسه. خوراکیهای زنگ تفریح. نخوابیدن ساعت نه شب و... آخ، کجایید دغدغههای کودکیم؟ از تمام آن دورانها متنفرم، اما از دغدغههایش نه. دلم برای تمامشان تنگ شده... راستی؟ تو می دانی امشب برای بار چندم است که پریشانیام را میشمارم؟ ...نمی دانم... تو برایم بگو. تویی که نیستی.از آنجا بگو... همان جایی که هستی!... آنجا آرامش طعم چهچیزی را میدهد؟ شیرین است یا ترش؟ تلخ است یا ملس و گس؟ برایم بگو. بگو تا بگویم که اینجا طعم آرامش چیست. آرامش اینجا طعم تهماندههای سیگار را میدهد. تلخ و زهرهمار. گاهی هم بیمزه. اصلا مگر من طعم آرامش را چشیدهام؟ یادم نمیآید. آخرین باری که این واژه را فهمیدم کی بود؟... اینروزها، برای من، آرامش یعنی اینکه آنقدر گریه کنم تا خوابم ببرد. گریه؟ آخرین باری که گریه کردهام کی بود؟ فکر میکنم برای تو بود. همان شبی که هر دو، یکی اینسو و یکی دیگر آنسو. دور ِ دور از هم. در نمیدانم کجا گریه میکردیم. یادت هست؟... وای... چهقدر دلم گریه میخواهد. دوست دارم گریه کنم. بدون بهانه... بدون مزاح... آخر مگر بهانهای هم هست؟ مگر چیزی روی زمین هست، که ارزش گریه کردن داشته باشد؟ نمیدانم... هیچ وقت نمی دانستم... هیچ وقت... اما این را می دانم که فقط دوست دارم گریه کنم. آنقدر گریه کنم که روی رختخوابی که همیشه کف اتاقم پهن است خوابم ببرد... خوابی گریه دار... برای من، اینروزها، همین ها یعنی آرامش... ... ... راستی! یادت هست آن موقع ها "گلچهره مپرس، کان نغمهسرا..." ی دلشدگان را با صدای شجریان٬ چهقدر گوش میدادم؟ گفته بودم. هر چند وقت یکبار، ذهنم روی یک آهنگ گیر میکند و فقط آنرا گوش میدهم. یادت که هست؟... اما حالا و این روزهای خوب٬ هیچ آهنگی گیرم نمیاندازد. انگار همهشان دست بهیکی کردهاند. هیچکدام لذتی برایم ندارند. نه "گلچهره"ی دلشدگان، نه "بالدربال" لطفی و سایه، نه "زمستان است" ناطری، نه "میراکل" راجرواترز، نه "Hello my love" کوپ ایسلند٬ نه موسیقی فیلم "حکومتنظامی" و "زد" گاوراس... نه انیوموریکونه حرفی برای گفتن دارد، نه باخ و موتزارت و شوپن و بتهوون... همه و همه انگار با من و گوشهای همیشه شنوایم قهراند.... خب٬ پس زیر آواز میزنم و برای خودم، بلند بلند "تو ای پری کجایی" را میخوانم... میشنوی؟... نه! چیزی عوض نمیشود. وقتی میپیچد، همه چیز را با خودش میپیچاند. مثل وقتهایی که هیچچیزی برای گفتن و نوشتن نداری... دیگر نمیشود از چیزی یا کسی انتظار داشت. همه درگیرند. مثل من. همه پریشانند. هر کس بهنوعی و هر کس برای چیزی یا کسی. همه دردهای دل دارند و دنبال گوش شنوا میگردند. نمیشود از این حرفها با کسی زد. کسی حوصلهی شنیدن ندارند. میگویند،" اگر بیل زنی باغچهی خودت را بیل بزن"... همه بیحوصلهاند. مثل من. همانطور مثل من که حوصله شنیدن پریشانی کسی را ندارم. طبیعیست. اینها واقعیتهای زندگیاند. میتوانی ازشان فرار کنی، آیا؟... بگذار راحت بگویم. درد من. دغدغههای مالیخولیایی و تمام نشدنی من. از جنس دخترکان زیبا رو نیست. از جنس وصلها و فصلها نیست. از جنس جداییها و گریههای فراغ نیست، یا خندهها و خاطرههای عاشقانه. نه هیچکدام از اینها نیست. وقتی سر میچرخانم و دخترکان زیبا رو و لوند را میبینم، فقط از عشوههایشان تحریک میشوم. مدتهاست که با دیدنشان، نه دلی میلرزد و نه پایی میلغزد. آیا اینها همانهایی هستند که قرار است نامهای را بخوانند؟... نه! اینها فقط مرا تحریک میکنند. مثل کودکی که هوس نوشمک میکند. از همان نوشمکها که باید از وسط میشکستی و مک میزندی... وای دغدغههای کودکیام، چهقدر بزرگ منشانه بودید و کوتاه... کوتـــــــــــــــــــاهه کوتاه... درست بهاندازهی لیس زدن بستی یخی، وسط گرمای شهریور... و ترس از شروع شدن اول مهر... همشاگردی سلام... دفترهای نو و برچسبهایی که اسمم را نشان میداند... همهچیز بوی گند نو را داشت... بوی برگهای سوختهی پاییزی... جالب است٬ نه؟ دیروز پاییز را نفرین میکردم، بهخاطر مدرسه و سرمای صبحگاه و ترس از خوابماندن و ناظم و مدیر و معلمهای کودن و خرفتم... و امروز و حالا دعا دعا میکنم، که کاش هرچه زودتر اینروزها تمام شوند. پاییر بیاید. اول مهر شود... باران ببارد٬ از همان بارانهای عفونتزای پاییزی و گریه... زیر باران... خیس خیس... شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاید آن موقع دیگر سیگار لبهایم را زخم٬ پوست پوست و ورم کرده نکند... شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاید پریشانیهایم را نشمارم... شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاید آرام باشم... شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاید تو باشی... شـــــــــــــــــــــــــــــــــــــاید من باشم... و قطعا . . . هست ! باید باشد... باید... الهــــــــــــــــــــــــامم ... دلم پاییز میخواهــــــــــــــــــــــــــــــــد... پایـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــیز الهــــام... پایــــــــــــــیز...
1- شاید بعضی از متنهای اینجا طولانی باشد. چون اینها را فقط برای این در بیانکو میگذارم تا در حافظهی تاریخی ثبت شوند. قصد گرده گیری و نوشتن متنهایی را ندارم که کسی خوشش بیاوید. اینها دلنوشته نیستند... روزنوشته هم نیستند... نامههایی ناتمامند به کسی. گاه کوتاه و گاه بلند.همین.
2- از این بهبعد برای اینجا، تصمیمهای مخصوص به خودش را گرفتهام که در پستهای بعد متوجه میشوید.
3- اگر خوانندهی اینجا قصد نظر دادن (کامنت) دارد، دوست دارم در امتداد نامهها باشد. یعنی نه تعریف و تمجید یا نقد و ناسزا یا هر چیز دیگری... دوست دارم٬ یعنی بیانکو دوست دارد قرص های مسکنش را بخورد یعنی همان حرف های هم سوی خودش را... پس میخواهد که همراستایش را بخواند...
تا امشب لزومی نمی دیدم که با اسم خاصی صدایت کنم. یا وقتی تو را مورد خطاب قرار می دهم برایم اسمی داشته باشی. تو برای من نمادی از تمام اسم ها و لقب هایی...پس تا امشب یا صدایت نمی کردم و یا این که تو را به اسم تمام دخترکان زیبا رو میخواندم. اما، دوست دارم از امشب با یک اسم خاص صدایت کنم. اسمی که فکر میکنم برازندهی توست. حالا تا کی با این اسم صدایت میکنم معلوم نیست، اما دوست دارم فعلن تو را با این اسم بخوانم... صبر کن، هنوز خط خطیهایی از حرفهایم مانده است... بگذار آنها را بگویم، بعد صدایت میکنم. با اسمی که از امشب برایت انتخاب کردهام... با اسمی که خود توست...
همیشه وقتی ذهن بیمارم درگیر پیدا کردن اسمی برای تو میشد. بهطور ناخوداگاه سراغ اسمهایی میرفتم که نقطه ندارند. حالا اینکه اسمت نقطه دارد یا نه٬ نمیدانم. ولی همیشه ذهنم تو را بدون نقطه تصور کرده است. پس چون تصور دوست داشتنیست من هم همیشه تو را بینقطهترین اسم میخواندم. نقطهها از اینکه تو را ندارند، دلگیرند، میدانی؟...
هر وقت برایت نامه نوشتم، بداهه بوده و هیچوقت نشده که روی حتی یک کلمهاش فکر کنم. هرچه دوست داشته باشی میگویم و هرچه دوست داشته باشم میشنوم. تو، در درون من قدیمیتر از آنی هستی که قصد فکر کردنت را داشته باشم. تو در درون من٬ من هستی و برای نوشتن از تو فقط کافیست مدتی کوتاه، خودم باشم... همانی که تو همیشه دوست داری... یک دیوانهی دراز مدت... قربان خندینت بروم.
میبینی؟ همهچیز آماده است تا اسمی را که برایت انتخاب کردهام بگویم. باز هم عجله کردی؟ صبر کن اول اسمت را بگویم، بعد برایت تعریف میکنم که چه شد و چه پیش آمد که تصمیم گرفتم به این اسم بخوانمت...
همهچیز آماده است... بینقطهترین اسم... وقتی که نامهنوشتهایم برای تو را بدون هیچ فکری به ذهنم نازل میکنی...
همهچیز آماده است
آمادهای؟
تا تو را
الــــــــــــــــــــــــــــــهام بخوانم... الـــــــــــــــــــــــــــــ هــــــام ...
الهامم... اسمت از الف، لام، هه، و یک تا میم تشکیل شده ... الف٬ مثل انتظارهای سالیانه و ابدیام... لام٬ مثل لغتهای لحظههای پریشانیام... هه٬ مثل خندههای تمسخر آمیزی که نثار خودم و زندگی و روزهای سگی میکنم... الفی دیگر٬ که باز انتظار است و آشفتگی و آرامش و... دوری. و یک تا میم٬ مثل لحظه که لبها تلفظش میکنند... مثل تنفس ماهیها... مثل وقتی که چشمها را میبندی و میبوسی... یک تا میم... با من بخوان... الهام...
بخوان من را...
حـــالا...
دوست داری بدانی چرا این اسم را برایت انتخاب کردهام؟ میدانم که آرام و قرار نداری... میدانم...
دوست داری نه؟ تو همیشه دوست داری حرفهای نگفتهام را بشنوی و روبرویم بنشینی و نگاهم کنی... این عادت، عادت دیرینهی توست... قربان چشمهایت بشوم... صبر کن٬ تا برایت بگویم...
برایت یگویم... از شبی که بود و تمام شد. شبی که دلتنگ بودم و بیقرار. میدانی که... مثل همیشه میخندیدم و سیگار میکشیدم. به اطرافم نگاه میکردم. وقتی که ماه کامل و تمام٬ گرد و دایرهوار٬ درست وسطترین نقطهی آسمان نشسته بود و زیبائیش را بهرخ میکشید. خب، توی چنین شبی، معلوم است جای تو خالیترین جای زندگیام است. حتی اگر از این حقیقت فرار کنم و از فکر کردنش بترسم... اطرافم پر بود از ذکور و مونثهایی که از کنار هم میگذشتند و با صدای خوانندهای که بالای مجلس ایستاده بود میرقصیدند.
الـــــ هامـــــ م...
من گم شده بودم. لابهلای آن جمعیت غریبه بودم و چشمانم دنبال آشنایی میگشت. شاید نمیدانستم... اما، تو را میخواستم... در آن شلوغی و جیغ و داد و خندههای ناتمام تو را میخواستم... میرقصیدم... با خودم، مینشستم... در کنار خودم و چشمانم خیره بود به اطراف شلوغ از آدم...
الهام، الهام، الهام... بگذار راحت بگویم... بگذار اسیر کلمات و بازی ناتمامشان نشوم... بگذار بگویم که دیدمت... دیدمت... شاید تو بودی... شــــــــــــــــــــــــــــــاید توی بودی... اما اگر تو نبودی پس چهکسی بود؟ شبیهترین بود به تو...
با همان لباسی که بارها خوابت را دیدهام... با همان لباسی که بارها نقاشیت را کشیدهام... موهایی بلند، صاف لخت و زیبا... همانطور که در خواب دیده بودم... بلند تا سر کمر، شبیه همان خوابی که دستانت را باز کرده بودی و باد موهایت را میرقصاند، یادت هست؟ لباست همان رنگی بود که بارها دیده بودم در رویاهای نیمه شبم... در خوابهای ناتمامم... همان لباس تنت بود٬ صورتی کمرنگ، شبیه همان حریری که در خوابهایم تنت بود... شبیه همان، همانی که وقتی خورشید بر تنت میتابید و حجم تنت را عریان میکرد و به اندامت رقص میانداخت... چشمانت شبیه همان چشمانی بود که هیچوقت در نقاشیهایم نکشیدهام. نفوذ چشمهایت هنوز وقتی از جلوی ذهنم میگذرد بر تنم رعشه میاندازد... ابروانی کمانی و لبهایی اناری... باور کن همان بود... همانی که نقاشی و خواب هر شبم از توست... همان... همانی که تویی و همیشه تصورم بود...
الهام، الهام، الهام... خودت بودی؟ تو بودی آیا؟ نه؟ تو بودی... خود خودت...دیدمت... نه؟
اما از تو دلگیرم... الـــهامم... پس چرا... چرا وقتی که نگاهمان بههم گره خورد، رویت را برگرداندی؟ مگر نامههایم بهدستت نمیرسد؟ مگر حجم دلتنگیهایم را نمیدانی؟ مگر نمیدانی که من، هنوز برای تو مینویسم و هنوز میکشم انتظارت را؟ مگر نمیدانی حالم را؟ مگر نمیخوانی دیوانهگیهایم را؟ مگر نمیبینی چشمهای منتظرم را... مگر... مگر... مگر... نه، صبر کن، هنوز اصلیترین دلیلم مانده است. اصلیترین دلیلی که روی گردهی دلم فشار میآورد تا حس کنم
خودت بودی... خود خودت...
گوش کن...
یادت هست آخرین نقاشی که از تو و خودم کشیدم؟ یادت هست؟ اگر از خاطرت رفته، بگذار شرحش بدهم تا یادت بیاید... بین تپهها٬ رو به جلو زانو زده بودم و دستهایم را چیزی٬ کسی... بسته بود. پشتم پر بود از تپه. تپههایی که لزوم بودنشان را نمیدانم. و تو بالای یکی از تپهها، پشت به من ایستاده بودی. با همان موهای بلند و پیرهن بلندت. مثل همان پیرهنهایی که دوست داری و همیشه در خوابهایم میپوشی... حالا نقاشیام یادت آمد؟
همان شب، ایستادم تا عکس بگیرم. با جامی که درونش پر بود از آب. پشت سرم تو ایستاده بودی. نمیدانم کجا، اما تو ایستاده بودی. عکس را گرفتند. آب را خوردم. سیگارم را روشن کردم... وقتی که عکسمان را دیدم... خشکم زد. آب دهانم خشک شد...و خندیدم. از جنس همان٬ ههای که در اسم توست... درست مثل همان نقاشی بود. من رو به تصویر جام آب را بالا برده بودم و تو در پشت سرم، به من پشت کرده بودی. درست با همان لباس صورتی کمرنگ بلند و موهایی که تا سر کمرت لخت و صاف٬ خرامیده بودند... درست مثل همان نقاشی بود... اما اینبار دوربین عکاسی از من و شــــــــــــــــــــــــــــــاید تو، این نقاشی را آفرید...
به من الهام شد که تو را الهام بخوانم. درست مثل الهامی که در آن مهمانی شلوغ دیدم. درست مثل همان حالی که همان شب داشتم. درست مثل حالی که هربار برایت نامه مینویسم. او هم به گمنامی و خیالی بودن تو بود. عین خیال٬ دیدمش و رفت. درست مثل تو.
تو شبیه به هیچکس نیستی. اما در زندگیام اتفاقهایی را میآوری تا باور کنم هستی... تا مرا امیدوار کنی به نوشتن این نامههای طوماروار و بیانتها...
الهـــــــــــــــــــــــــــامم... الهـــــــــــــــــــــــــــامم... الهـــــــــــــــــــــــــــامم... الهـــــــــــــــــــــــــــامم... الهـــــــــــــــــــــــــــامم... چهقدر خوشحالم که میتوانم صدایت کنم. هیچوقت جرات اینرا نداشتم که تورا با اسم بخوانم... تو را صدا بزنم و با صدا زدن اسمت قربان صدقهات بروم... قربانت بشوم... قربانت بشوم...
من رد تو را تا همانجایی دارم که خوابها دارند... خوابها دروغگواند و تو نه! با اینکه همیشه در خوابهایم میدیدمت، ولی آن شب در جمعی دیدمت که باور کردم... باور کردم میشود تورا جدا از خوابها هم دید...
با همان لباس صورتی کمرنگ و موهایی که با ریتم باد میرقصند...
و تو
دستهایت را
با ریتم دلتنگیهای من
تکان میدهی
و
از دور برایم دست
تکان میدهی
و
من برایت نامه مینویسم...
برای همان لباس صورتی کمرنگ و موهای بلندت...
تا باز برایم واژه رقصانی کنی...
الف لام هه الف میم... قربان خنده های شیرینت.
داستان ما شاید خودخواسته باشد، اما حکایت دلهاییست که روزی حریص دوست داشتن بودهاند. روزی چشم میچرخاندند و در پی سلامی بودند که علیک گویش باشند. داستان ما ساختگی نیست... شاید خودخواسته باشد اما حکایت شبهاییست که مرگ جولان میداد در پهنای اتاقمان...
یک لیوان چایی بریز٬ یک نخ سیگار بکشیم٬ بعد می خوابیم...
تو را
نمیبینم
چون،
همانطور که میخواهم هستی.
با هر اسمی که بخواهم
صدایت میزنم،
هرطور که بخواهم
چهرهات را میبینم،
هر لحظه که بخواهم
لمست میکنم،
حرف میزنم،
میشنوم
و ترکت میکند
بیآنکه دلت بشکند.
تو همانی
که سالها
در پیاش گشتهام
همان.
همین روزها
باد
کلاهت را خواهد برد
یک دوست مرا نهیب زد و با تشر گفت: اوسگل وقتی هیشکی نمیآد نوشتههاتو بخونه، مریضی میری توش مینویسی؟
خندیدم و گفتم: داداش، اوسگل بودن نیاز به شاخ و دم داره؟
.
.
.
.
.
.
.
.متن پایینی هیچ ربطی به بالایی ندارد. نقطه ها فقط جهت پر کردن وقت استفاده شده اند!
.
.
.
.
.
.
همیشه دوست داریم سر خودمان را شیره بمالیم. کارمان شده شیره مالیدن سر خودمان یا دیگران. شاید بشود اسمش را گذاشت فرار یا چیزی شبیه به این عبارت. فرق آنچنانی هم نمیکند. حالا اسمش را هرچیزی میشود گذاشت. مهم این است که خودمان میدانیم که سر خودمان را شیره میمالیم. امان از آن روزی که نفهمیم و این کار را بکنیم. میفهمید چه میگویم که؟ همهی اینها را گفتم تا به اینجا برسم که افتادن افتادن است. یکی از دیوار میافتد یکی از روی نردبان یکی از اصل یکی از خودش یکی از دیگری یکی از هواپیما یکی... شاید بهتر است بگویم که معنی دیگر زندگی افتادن است. چیزی که اذیتم میکند افتادن از خودم است. از هرچیز دیگری اگر بیفتم به اندازهی این ناراحت نمیشوم. از خودم یکهو افتادهام و باید تلاش کنم دوبار برگردم. حالم درست و درمان نیست برای گفتن چنین موضوعی. یعنی خوبم ولی یکمکی بگویی نگویی... آره آقا جان. دوست ندارم سر خودم را شیره بمالم، این لپ مطلب بود. بقیهاش هم که، بیخیال.
چاقو را تا جایی که ممکن بود٬
تا دسته
توی سینه اش فرو کرد...
دستش را دراز کرد و لبوان شیر را از روی میز برداشت. چند قلپ خورد. لیوان را پایین آورد و با زبان روی لبش را پاک کرد.
ــ میدونی، باورش سخته، اما من تا حالا همچین حسی به هیچکسی نداشتم.
چند قدم به سمت کاناپهای که من روی آن نشسته بودم آمد.
ــ اما زیاد مهم نیست، من به حسهای تجربه نشده عادت دارم.
سیگار خاموشی که در دستم بود روی لبم گذاشتم. نگاهش نمیکردم. توی جیبم سراغ فندک گشتم. سیگار خاموش را روشن کردم.
ــ منم به حرفهای بیسروته تو عادت کردم.
لیوان را روی میز گذاشت و بلند بلند خندید.
ــ خب دوست داری ازم چی بشنوی؟
سرم را بالا آوردم و از بالای چشمانم نگاهش کردم. کامی از سیگار گرفتم و سیگار را روی فرش چکاندم.
ــ چیدوست دارم؟
ــ آره.
نگاهش نمیکردم و فقط از سیگارم کام میگرفتم.
ــ میگن بعضی چیزا دو طرفهست، نه؟
با حالت عجیبی که انگار از خوردن شیر زیاد مست کرده است، موهاش را از روی صورتش کنار زد. جلو آمد و جلوی پایم نشست. توی چشمهایم زل زد.
ــ آره... دو طرفهست.
کام دیگری از سیگار گرفتم و دودش را توی صورتش فوت کردم.
ــ نمیدونم.
ــ چیو؟
ــ نمیدونم چرا دوست دارم بهطرز وحشیانهای...
با قهقهاش حرفم را برید و دستش را روی پایم گذاشت. پایم را عقب کشیدم. انگار تمام بدنم بیحس شده بود. تصمیم را گرفتم. فقط صدای محوی را میشنیدم.
ــ وقتی عصبی میشی بیشتر ازت خوشم میاد... ...
توی چشمهایش زل زدم. خاکستر سیگار را روی پایش چکاندم. کاش میگذاشت حرفم را تا آخر بزنم. نمیدانم، نفهمیدم سیگارم کجا افتاد. فقط صدای جیغهای بریده بریدهای را میشنیدم... فکر کنم صدایش کمی آشنا بود...
