چاقو را تا جایی که ممکن بود٬
تا دسته
توی سینه اش فرو کرد...
دستش را دراز کرد و لبوان شیر را از روی میز برداشت. چند قلپ خورد. لیوان را پایین آورد و با زبان روی لبش را پاک کرد.
ــ میدونی، باورش سخته، اما من تا حالا همچین حسی به هیچکسی نداشتم.
چند قدم به سمت کاناپهای که من روی آن نشسته بودم آمد.
ــ اما زیاد مهم نیست، من به حسهای تجربه نشده عادت دارم.
سیگار خاموشی که در دستم بود روی لبم گذاشتم. نگاهش نمیکردم. توی جیبم سراغ فندک گشتم. سیگار خاموش را روشن کردم.
ــ منم به حرفهای بیسروته تو عادت کردم.
لیوان را روی میز گذاشت و بلند بلند خندید.
ــ خب دوست داری ازم چی بشنوی؟
سرم را بالا آوردم و از بالای چشمانم نگاهش کردم. کامی از سیگار گرفتم و سیگار را روی فرش چکاندم.
ــ چیدوست دارم؟
ــ آره.
نگاهش نمیکردم و فقط از سیگارم کام میگرفتم.
ــ میگن بعضی چیزا دو طرفهست، نه؟
با حالت عجیبی که انگار از خوردن شیر زیاد مست کرده است، موهاش را از روی صورتش کنار زد. جلو آمد و جلوی پایم نشست. توی چشمهایم زل زد.
ــ آره... دو طرفهست.
کام دیگری از سیگار گرفتم و دودش را توی صورتش فوت کردم.
ــ نمیدونم.
ــ چیو؟
ــ نمیدونم چرا دوست دارم بهطرز وحشیانهای...
با قهقهاش حرفم را برید و دستش را روی پایم گذاشت. پایم را عقب کشیدم. انگار تمام بدنم بیحس شده بود. تصمیم را گرفتم. فقط صدای محوی را میشنیدم.
ــ وقتی عصبی میشی بیشتر ازت خوشم میاد... ...
توی چشمهایش زل زدم. خاکستر سیگار را روی پایش چکاندم. کاش میگذاشت حرفم را تا آخر بزنم. نمیدانم، نفهمیدم سیگارم کجا افتاد. فقط صدای جیغهای بریده بریدهای را میشنیدم... فکر کنم صدایش کمی آشنا بود...
برای پروانه بودن...
باید به پیله فرو رفت
تنهای تنها...
1- اینروزها فراموش میکنم. از کنارش میگذرم. فرار میکنم و سعی میکنم بههیچ وجه، به هیچ چیزی فکر نکنم. هی اتفاق هی فراموشی، هی تجربه هی فراموشی، هی زمین خوردن هی فراموشی، شکستن، بریدن، فرار و باز فراموشی. این روزها زندگیام یعنی همین. یعنی فرار از تمام چیزهایی که من را به خودم برمیگرداند و فراموشی تمام اتفاقهایی که من را از خودم دور و دورتر میکند.
2- درون انسانها درست مثل شیشه است. یکی شیشهاش ضخیم است و قطور ، یکی نازک و شکننده. اما در بین تمامشان یک چیز ثابت است. اگر در طی مدت زیادی هی تلنگر و ضربه بزنی، روزی میشکند.
3- اینروزها شکنندهام و زور میزنم شکستنها را فرموش کنم. این روزها از خودم گرفته تا رهگذری که در خیابانهای شلوغ و هرکی به هرکی تهران، از کنارم میگذرد تلنگری میزند، میرود و من فراموش میکنم. وقتی همه چیز را روی هم تلمبار میکنی در خودت، روزی میترکد، میشکند. حتی یک ضربهی کوچک کافیست تا دیگر هیچ چیزی نداشتهباشم.
4- صدا! پدیدهای که انسانها بوسیلهاش با هم ارتباط برقرار میکند. حجمی که در گوش میچرخد و مغز تحلیل میکند و زبان جواب میدهد. این روزها، صدا در گوشم نمیپیچد. درست مثل اینکه به مغزت شک وارد کنند. صداها کاسهی سرم را پر میکنند. به مغزم فشار میآورند و انگار تلاش میکنند چشمم را از جا در بیاونرد و به بیرون پرتاب کنند. تمام اصوات آزارم میدهند. حتی وقتی که خودم حرف میزنم اذیت میشوم. همیشه از تحمل و شنیدن صدای خودم متنفر بودهام.
5- اینروزها هیچچیزی ندارم. خالی خالی، یعنی پوچ. درست مثل وقتی که گل از دستت میافتد و جفت پوچی. گلها را یا سر مزار قانونهایم جا گذاشتهام یا هر کسی که از راه رسیده پرپرشان کرده است. اینروزها هیچچیزی ندارم که باور کنم هستم. یعنی نیستم و فکر میکنم هستم. مگر برخورد نور به جسمی که فقط ادای زنده بودن درمیآورد تا دیده شود، ملاک بودن است؟
6- انسانها زندگی میکنند بدون اینکه بدانند زندگی چیست. تلاش میکنند تا بفهمند. حرف میزنند تا اطرافیان بفهمند. راه میروند، میخندند، میبینند، میخورند، دوست میشوند، میخوابند... بدون اینکه برایشان مهم باشد. انسانها موجودات عجیبی هستند.
7- اینروزها، هیچکدام از انسانها توان کمک بههم را ندارند. هیچکدام نمیتواند درمان کسی باشند. همه هستند و فقط فکر میکنند که برای هم هستند. همه دور هم میچرخند و فکر میکنند برای خودشان نیست. همه حرف میزنند و فکر میکنند راست میگویند. همه... اینروزها انسانها فقط حجم اطراف را برای هم پر میکنند تا هیچکس احساس تنهایی را نفهمد. برای هم دلتنگ میشویم چون وقتی نیستیم، تنهایی خودنمایی میکند.
8- فراموش میکنم. اینروزها همه چیز را فراموش میکنم. آنقدر فراموش کردهام که گویا مدتیست گم شدهام. کجا؟ نمیدانم، گویا فراموش کردهام... اینطور راحتترم. دیگر نه جنگی در میان است، نه درگیری، نه اعصاب خوردی، نه عذابی، نه... همهی اینها را فراموش میکنم و یله و رها، بدون هیچ چهارچوبی، بدون هیچ قانونی، بدون هیچ پناهگاهی درست در بلبشوی روزمرگیها جولان میدهم.
9- نه! این درست نیست. فرار میکنم. درست نیست. من وا مانده و تسلیم، جلوی تمام خواهشهای متنوع زندگی زانو زدهام. برای فرار و فراموش کردن هرچیزی متوسل به چیز دیگر شدهام. برای ترس از خودم فرار کردهام. به چه چیزهایی؟ به تمام چیزهایی که برای ذهن مغشوشم تابوست. این درست نیست. نه این دست نیست. نمیتوانم باور کنم، کمآوردهام...
10- نیاز به سکتهی مغزی دارم. به مدتی کما. باید ذهنم در کما باشد. باید دوباز احیا شوم. باید فراموش نکنم. باید تسلیم نشوم. باید بشنوم. باید بفهمم. نیاز به سکتهی مغزی دارم. حالتی که فارغ از تمام جزئیات و کلیات زندگی باشم. باید خودم را بردارم و کنجی ببرم. باید بقچهام را ببندم. چند لقمه از نان و پنیر و گردو، دفترچهی چهل برگ و مداد سیاه، جرعهای آب و تمام چیزهایی که منم میخواهد. همه و همه... و بروم. به جایی که چشمانم را ببندم، سکته کنم و مدتی را در کما بهسر ببرم.
11- کجا را برای سکته میتوانم پیدا کنم؟ جایی که هیچکس نه سراغی از حالم بگیرد و نه کاری به کارم داشته باشد. جایی که سکوت حرف بزند و نوشتهها گوش دهند. جایی که بشود فراموش کرد...
12- باید فراموش کنم. باید اینروزها را فراموش کنم. من یاد گرفتهام که فراموش کنم. ولی اینبار نه برای فرار، برای ماندن و جنگیدن. باید سکته کنم، به کما بروم، سکوت کنم، بسازم، بجنگم... تا وقتی که بههوش میآیم هیچکدام از اینروزهای شکست را بهخاطر نیاورم. تا باز من باشم. با قانونها، تابوها، جنگها، آرمانها، هدفها...
باید...
فقط و فقط،
به خودم فرار کنم...
تا پیدا شوم...
پینوشت: همچو موجم یکنفس آرام نیست / بسکه طوفان دارد این دریای دل
نامههای خوانده نشده... درست مثل فحشهای ناموسی هستند...
هیچ وقت از کسی نامهای نگرفتهام. اما همیشه نامه نوشتن را دوست دارم. از اینکه حست را با حروفی که مجرد بیمعنی هستند روی کاغذ بیاوری. همیشه نامهها سند جرمی هستند که روزی، جایی و به وقتش خرت را میگیرند. این خاصیت کلمات است. همیشه باید انتظار روزی را بکشی که نوشتههایت روبرویت قد بکشند و از تو بخواهند که پاخگویشان باشی.برای نوشتن همیشه بهانه هست، بهشرطی که خوب نگاه کنی. همیشه نامه مینویسم. حتی اگر اسمش را نامه نگذارند. همیشه نامه می نویسم.. برای چهکسی؟ مهم نیست. به کجا؟ مهم نیست. چه می گویی؟ مهم نیست. فقط نامه مینویسم و میفرستم پیش بقیهی نامههایی که در گوشه کنار اتاق و گنجهی کتابخانه تلمبار شده است...
نامهاش را خواندم. پر بودم از حرفها و کلمات و جملهها. باید جوابی مینوشتم. شاید برای پاسخ دادن نامهاش دیر شده بود. کاغد کاهی خط درشتی که همیشه نامههایم را در آن مینویسم را برداشتم. خودکار سیاه روی میز بود. کنار میز نشستم. زیر سیگار روشن کردم. روی میز کاغد و خودکار آماده بودند تا جوابی برای نامهاش بنویسم. از سیگار کام گرفتم. دودش را با دم تو دادم و با باز دم فوت کردم روی کاغد. در تمام این مدت برای خودم جملهسازی میکردم. اینکه چهطور نامه را شروع کنم. اینکه چهطور حرفهایم را بگویم و اینکه چهطور نامه را به پایان برسانم. یک با دو کام از سیگار مانده بود. حوصلهام نکشید که آن یکی دو کام را صیر کنم. سیگار را خاموش کردم. خودکار سیاه را دستم گرفتم. نوک خودکار را روی کاغد گذاشتم... هیچ چیز در ذهنم نبود. انگار چیزی برای نوشتن نداشتم. همه چیز رفته بود. خالیه حالی بودم. خودکار در دستم میچرخید. آب دهانم را قورت دادم. گوشهایم کیپ شده بود. به کاغذ زل زده بودم. در و دیوار، میز، زیر سیگاری، خودکار، کاغد کاهی و... همه و همه خیره و بهت زده و متعجب نگاهم میکردند. چیزی برای گفتن نداشتم. هیچچیز... نوشتم:
سلام.
حرفی برای گفتن ندارم.
خدانگهدار.
فاحشهها را دوست دارم... مثل لیس زدن یک آبنیات شیرین...
فاحشه های محترم، از سر راهم کنار بروید. امشب حوصله گلاویز شدن با اندام تحریک کننده تان را اصلا ندارم. دست از سرم بردارید و بگذارید امشب راحت بخوابم و در فکر تصاحب جسم نیمه برهنه تان فکرم را مشغول نکنم. امشب می خواهم فقط و فقط به خودم فکر کنم .به اینکه چه ساده برق نگاه اروتیکتان مرکزی ترین نقطه ی فکرم را بر می انگیزد و همه چیز رنگ دیگری پیدا می کند. بگذارید خواب دشت های سبز رنگ را ببینم و با خود بیاندیشم که هستم. بگذارید امشب در هیچ کدام از هذیانهایم به فکر هیچ کدام از چشم ها و نگاه های تحریک آمیزتان نیفتادم. از اعماق بی عمق وجودم، از تک تکتان می خواهم من را به رگ های آبی و امدام نحیف و ظریفتان نسپارید. رگ هایی که در زیر پوست مرمری رنگتان، راهی بجز فرار برایم نمی گذارد. اینجا من، یعنی وجودی که هیچ گاه برهنه گی اندامش را به خود نسپرده است. رهایم کنید و بگذارید فکر کنم که هیچ گاه دنبال تصاحب تان نبوده ام بگذارید فکر کنم .بگذارید به این دوری و محرومیت بیاندیشم. فاحشه های عزیز، راهی بجز این ندارم و بهتر است خفه خوان را یک بار دیگر تجربه کنم... و فکر کنم به برهنه گی اندام تحریک کنندتان... تا شاید، ساعتی، لحظه ای، یا یک چشم بهم زدن، فراموش کنم که اتفاقی ساده بودم در چرخش بی اساس، و پر دلیل کهکشان های مزخرف.
اینروزها هرچه بیشتر میخندم... حالم بدتر میشود
اصلا قصد حرف زدن ندارم. بلکه قصد فحش دادن دارم. آنهم فحشهای رکیک و زیر کمری. البته اگر خواستی میتوانی بهجای خواند این کلمات شنیع و غیر اخلاقی سوت بزنی. حالم اینقدر بد است که مثل اسپند روی آتش به در و دیوار میخورم. باور کن که کاسهی سرم در حال ترکیدن است. دوست دارم با دریل مغزم را سوراخ کنم تا کمی خالی شود. یا اینکه بگذارماش کنار خیابان تا زیر تایر ماشین سنگینی که میگذرد منفجر شود و بپاشد روی زمین. درست مثل همان موقعها که بعد از تعطیلی مدرسه ساندیس میخریدیم وجعبهاش را باد میکردیم و زیر تایر ماشینها میترکاندیم. حالم بد است. از گفتن این جملهای کلیشهای به میزان همین حال چندشآور بدم میآید.
پرانتز باز، اصلا معلوم نیست که سه خط پایینتر قرار است چه اتفاقی بیافتد، پس خودت را آمادهی هرگونه اتفاق عجیب و غریب کن، از نوع حال بهم زنش؟ نه شاید از نوع نوستالژیک؟ نه... پرانتز بسته.
همهچیز اینقدر خسته کننده شده که تحملش سخت شده است. اصلا میخواهم غرغر کنم. مگر به کسی ربطی دارد؟ هرطوری که میخواهی فکر کن. حالم درست مثل نشئههاست. مثل کسانی که نشئه میکنند تا از همهچیز فرار کنند. اما من هیچچیزی نکشیدهام. بلکه همهچیز من را کشیده است. اینقدر مرا کشیدهاند که زندگی از وجودم چرت مرغوب میزند. چرتهایی که هرکدامشان به قیمت سیاه شدن روزهای زندگیام تمام میشود.
ببخشید، شما احیانا مورد تجاوز قرار نگرفتهاید؟
بس است. دیگر بس است. دست و پا بسته و زمینگیر دنبال لاشههای خودم میگردم. تکه تکه و پاشیده شده. در و دیوار اتاقم روی هم ساییده میشوند و هرچه فکر میکنم هیچ کلمهای به ذهنم نمیرسد.
پرانتز باز، هوس آدامسهای آیدین را کردهام. همان آدامسهایی که عکس برگردانهایش به تمام لحظههای امروز میارزد. عکس برگردانی که داور توپ بادی را شوت میکرد... و بعد از مدرسه سر خیابان شرت میبستیم و بازی میکردیم و... پرانتز بسته.
به اندازهی تمام دانههای تسبیحت توی خودم گم شدهام. بهاندازهی تمام شبهایی که بیدارم میکردی شبها بیدارم و هیچکاری جز پرسه زدن در خیالهایم ندارم. بهاندازهی سیمهای تنبوری که مقامهای شبانگاه را میزدی دوست دارم زار زار گریه کنم. سر سجادهات مینشستی و بالای سرم با صدای آرام زمزمه میکردی. و لالاییه شبهای تب و لرزم همیشه زمزمههای دلنوازت بود. به اندازهی تمام کودکی برایم نگاه میکردی و هنوز دلم برای خودم تنگ است.
همهچیز عجیب شده. همهچیز شناور در درونم میگذرد و گمم میکند. حالم بد است و خوبم. خوب نیستم و حالم بد است. بد نیستم ولی پریشانم. نه اصلا نمیدانم چهگونهام. خودم نمیدانم. یعنی میدانم ولی نه، نمیدانمو فقط این را میدانم که ...
پرانتز باز، هر وقت سرم گیج میرود و هر وقت گوشهایم کیپ میشود و هر وقت جلوی چشمانم سیاهی میرود و هر وقت دستانم لمس میشوند و هر وقت مغزم خواب میرود... منتظر اتفاق خوبی نیستم. راستی، خیلی وقت است که نه با سر توی دیوار رفتهام... نه خودم را زدهام... نه سیگار روی تنم خاموش کردهام... نه عربده زدهام و نه... بله، فکر میکنم سوپاپهای اطمینانم را بستهام و در حال انفجارم... پرانتز بسته.
اصلا یادم رفت که قرار بود فحش رکیک بدهم. اصلا هواسم پرت شد که قرار بود چهچیزی بگویم. اصلا مگر قرار بود چیز خاصی بگویم؟ اصلا نمیدانم این خطهایی که نوشتهام برای چیست. اصلا هم انگار نه انگار که مهم است یا نه... اصلا مهم است؟
دستهایش را جلوی صورتش گرفت و چشمانش را بست. سرش را پایین انداخت و زیر لب آرام و شمرده شمرده گفت...
وقتی که پاکت سیگارم تمام میشود و زیر سیگار کنار دفترم پر... وقتی که اتاق همیشه تاریکم گرگ و میش میشود... وقتی بستهی دیاسپوکسایدهای همشه سبزم خالی میشود... وقتی هیچ حرفی برای نوشتن ندارم... وقتی حتی هیچ سوژهای در ذهنم وول نمیخورد... وقتی حوصلهام از دفتر و قلم و تمام کلمات سر میرود... وقتی حالم از دیدن جلد کتابهای مختلف بهم میخورد... وقتی که هیچ فیلمی از بونوئل و برتولوچی و حتی پلانسکی و وودی آلن برای دیدن ندارم... وقتی نه حالی برای قدم زدن مانده و نه حالی برای خوابیدن... وقتی که همهچیز انزجار آور و دلگیر و خسته کننده است... وقتی... وقتی... وقتی... وقتی... و وقتیهای دیگر... کنج اتاقم کز میکنم، زانوهایم را بغل میکنم... و مردانه بغض میکنم... و مردانه گریه میکنم...
پرانتز باز... البته اگر اشکی مانده باشد و بهانهای و حالی برای این حرفها...پرانتز بسته!

